اگر مرگ انتقال به منزلی جدید در نشئه ای دیگر است، این کار را بگذارید به حساب علاقه به تجربه ی مرگ. از این جا می رویم به شعرها را را این جا پیگیری کنید
گل میکند درخت تنومند چارهها
یک فریاد بلند تپش پنجرههاست دو سه تا قلب زمین میل تپیدن دارد،
غبار بیسروپای میان توفانم در انعکاس خاطره تکثیر میشود این شعر در شعاع شما میکند ظهور آیینه را حضور شما آب میکند آری! تمام فلسفهی خلقت بشر بیمار... نذر... روزه... افطار و ناگهان انفاق میکنید و خدا فخر میکند از آب زنده است هر آنچه که زنده است اینکه حیات واقعی وابستهی شماست بانو! شنیدهام که صفات جمالتان یعنی اگر غلط نکنم تازیانهها با این حساب هیچ تعجب نمیکنم «ظهور» آمدنی نیست شوق وصال دارم و لبریز رفتنم هرقدر سخت باشد و هرقدر هم که دور مرداب شد هر آنکه ز رفتن درنگ کرد در وقت ایستادگی، همراه آبشار دارم عبور میکنم از روی خویشتن ۱. دعای ابوحمزه دیگر به فکر و مشورت و استخاره نیست معشوق جز به کشتنم اهلی نمیشود روی مزار ما بنویسید: «هیچکس» خرده مگیر اگر که زبانم صریح بود تکلیف، مثل روز برایم مشخص است السلام علیک یا ساقی عطاشی کربلاء قبسی نابتر از نور تو دیدم؟ هرگز! قمر هاشمیانی تو به ملک و ملکوت شب به شب برکهای از نور تو لبریز ولی سحرم مصرعی از غیب به سجاده دمید دستها روی زمین و علماش پابرجاست کربلا :: قافلهی عاشوراییان بیش از هر توصیفی برای من حکم «حیرتآباد» را دارد و در این میان جناب حر در کنار جناب زهیر علیهما السلام بیش از دیگران مرا به حیرت میآورند. این چکامه -که تقدیمش میکنم به تائب بزرگ قافلهی عاشورا- تلاشیست ناقص در تبیین این حیرت... از کوچههای خاطرههایش عبور کرد میکرد حس بزرگی بار گناه خویش در برزخ ِ میان بهشت و جهنّمش سنگین دلی به وسعت این ابتلای داشت اما به شوق یافتن نور نشأتین پا روی خود گذاشت و از خود عبور کرد میکرد مشق دیگری از قاف و شین و عین شوق وصال در دل بال و پرش شکفت سنگی که قلب آینهها را شکستهام حالا ولی به سوی شما باز گشتهام تا سرنوشت دائمیام را عوض کنم همارتفاع رحمت تو نیست آه من آیینهی خدای منی در برابرم اما نگاه لطف شما راه را گشود ای آخرین پناه همه ناامیدها! ای شاهراه قرب الهی ولای تو! باید کشید سختی راه کمال را جایی که راه کشتی امّید ما گم است باید نبود در غم بود و نبود خویش او مظهر تمامی اسماء کبریاست فرمود شاه عشق به حرّ سپاه خویش: ای بیخبر ز ماهیت بادهی «ألست»! تدبیر امر عالم ایجاد، کار ماست فیض «وجود» منحصر ذات کبریاست در خرمن وجود تو برق از نگاه ماست وقتی مقام «صبر» و «رضا» راه ما گرفت اینجا حضور آینهبندان جلوههاست «حر» بودی و به اصل خودت بازگشتهای وقتی جواب آینهها غیر سنگ نیست حالا که عاشقانه خودت را شکستهای از ما رواست حاجتِ تا او رسیدنت وقتی کسی ز بند خود آزاد میشود پاک از هر آنچه جاذبهی خاکیات کنم پر باز کن که کنگرهی عرش جای توست (۴)

وقتی که میدمند میان نقارهها
گرد و غبار کوی تو خورشید بوده است
این خاک توست یا که گروه ستارهها؟
آیینهکاری حرمت سهم ماه شد
تا خویش بشکند بشود ماهپارهها
اینجا شکستهاند همه شیشهقلبها
اینجا پیادهاند تمام سوارهها
چشم تو مبدأ همهی عاشقانههاست
چشم تو مقصد همهی استعارهها
"خوب است؛ شک نکن! برو خود را اسیر کن!"
این بوده حاصل همهی استخارهها
گفتی بیا که «حاجت هیچ استخاره نیست»
گفتی بیا و درگذر از هیچکارهها
من آمدم دوباره اسیر شما شوم
من آمدم به سبک تمام دوبارهها

این بغض شکستهای که در حنجرههاست
با مشت گرهکردهی خود آمدهایم
تا راه گشودن گره با گرههاست
موجی که زمین را به خروش آورده
بیداری مردان خمینی امروز
تاریخ خموده را به هوش آورده
تا رود زمان شوق رسیدن دارد،
پژواک صدای ما شنیدن دارد
گلدادن انقلاب دیدن دارد

مپرس از دل زارم، مپرس از حالم
شبیه زلف تو هستم اگر پریشانم
دلم شکستهتر از بغض ابر پاییزیست
که بر خزان درختان باغ گریانم
در این تموّج ِ بیاختیار، دلتنگم
و تا به منزل امنی رسم هراسانم
من از تبار نیازم تو از قبیلهی ناز
خوشم به اینکه تو را عاشقانه میخوانم
تمام عمر به امید وصل تو بودم
از این امید... نه! من از خودم پشیمانم
مدینة النبی
شعبان المعظم ١۴٢٨
تابستان ١٣٨۵
تقدیم به مادر آب و آیینه
این ماجرا چه زود فراگیر میشود
پیوند نور و آینه تقریر میشود
نه! بلکه آب و آینه تبخیر میشود
دارد در این معاشقه تعبیر میشود:
باران التماس سرازیر میشود
تأویل «هل أتی»ست که تعبیر میشود
اینگونه راه فیض تو تکثیر میشود
معنای کوثر است که تفسیر میشود
با واژهای چو «حوریه» تصویر میشود
آثارشان معادل شمشیر میشود
از اینکه طفل ناز شما پیر میشود
○
هر روز ما برای شما گریه میکنیم
تا انتهای کربوبلا گریه میکنیم
بل مختصاتی است که
باید رفت و بدان رسید.
...و أنّ الرّاحل إلیک قریب المسافة (۱)
من از تبار تجربههای رسیدنم
رودم که در مسیر به دریا رسیدنم
دلبستهی همیشگی ِ دلنبستنم
وقت خروش، همقدم سیلها منم
یعنی به فکر در دل او آرمیدنم
تا مدّعی بمیرد از جانفشانی ما
(فروغی بسطامی)
باید که جان دهیم جز این راه چاره نیست
من خوش به اینکه او دلش از سنگ خاره نیست
این آسمان، معطّل ماه و ستاره نیست
این شعر جای آمدن استعاره نیست
دیگر به فکر و مشورت و استخاره نیست
آنگاه که دخترک شفايافتهاي را از حرم بيرون ميبردند.
از تو جز حرف کرامات شنیدم؟ هرگز!
غیر ماه از تو جمالی نکشیدم هرگز
صبح آیا به وصال تو رسیدم؟ هرگز!
که چنین وصف دقیقی نشنیدم هرگز:
راستقامتتر از این مرد ندیدم هرگز
زمستان 1388
میگویند که گناهکاران را نمیپذیرند. آری، گناهکاران را در این قافله راهی نیست...
اما پشیمانان را میپذیرند.
(شهیدآوینی)

پلکی زد و دوباره خودش را مرور کرد
میخواست تا رها شود از دست چاه خویش
میکرد شوق عفو الهی مصمّمش
گویا هزار کفش تعلّق به پای داشت
یعنی خدای طور تجلّای عالمین،
یعنی که پابرهنه شد و عزم طور کرد
○
در محضر نگاه رحیمانهی حسین (۱)
اقرار را بهانهی پرواز کرد و گفت:
آقا! منم کسی که به تو راه بستهام
یعنی که من به سمت خدا بازگشتهام
بگذار با تو زندگیام را عوض کنم
آبی نمانده است به روی سیاه من
خون مرده بود در دل رگهای باورم
لطف جناب مادرتان زندهام نمود
«دارم به اشک بیاثر خود امیدها» (۲)
«شرمندگی»ست سهم من از کربلای تو
○
خوف و رجاء نور جلال و جمال را
وقتی که بحر رحمت او در تلاطم است
باید به دست او بسپاری وجود خویش
فطریترین صدای طپشهای قلب ماست
○
ای بیخبر ز ارزش والای آه خویش!
پنداشتی که راه مرا لشکر تو بست؟!
خلقت، تمامقد همه در اختیار ماست
اشراق آفتاب وجود از مسیر ماست
ای بیخبر! سپاه شما هم سپاه ماست
در اولین مکالمه چشمم تو را گرفت
کرببلا مکانت تأویل واژههاست
«تو»، «ما» شدی به وصل خودت بازگشتهای
عاشق اگر شکسته نباشد قشنگ نیست (۳)
حالا که راه توبهی خود را نبستهای
همراه ما به سمت خدا پرکشیدنت
بالِ و پر شکستهاش آباد میشود
پر باز کن که طائر افلاکیات کنم
«آزادگی» مکانت کرببلای توست
۲. صائب
۳. محمد سلمانی: بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست / باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
۴. حافظ: تو را ز کنگرهی عرش میزنند صفیر / ندانمات که در این دامگه چه افتادهست
Design By : |

