تبليغاتX
نردبام خیال
گزارشی از دیدار مقام معظم رهبری و دانشگاهیان استان سمنان در 18 آبان 1385


برداشت اول ؛ نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار...

از وقتي اجراي من قطعي شد، قصد کردم که حتماً يک برنامه‌ي جمع‌خواني داشته باشيم. پیش‌نهاد حاج آقای مبشری -مسئول نهاد که تلاش زیادی در معرفی بنده به عنوان مجری برنامه نمود (و هم‌اینجا از جناب ایشان مجدداً تشکر می‌کنم)- این بود که فرازی از مناجات «ربنا انّنا سمعنا...» خوانده شود. اگرچه قبلاً تجربه‌اش را داشتيم اما اين‌بار کاملاً متفاوت بود.
با بچه‌ها که مطرح کردم همه موافق بودند. پس از کلّی بحث، نتیجه آن شد که شعری آماده و از قبل در سالن توزیع کنیم. سبک پيشنهادي، سبک ابتهالي بود که صبح‌هاي اردوی جهادي قائن، بچه‌ها با آن بيدار مي‌شدند. و شعرش... شعرش البته با تلاش جمعي بچه‌ها آماده شد. آن هم يک شب قبل از برنامه! عجيب شبي بود آن شب!
اي تو روح و روانم / يادت آرام جانم
در غم دوري تو / تا کي زنده بمانم
چشم انتظارم اي گل طاها
طاقت ندارم يوسف زهرا
العجل مولا مولا مولا
صل علي محمّد / بوي خميني آمد
شام هجرم سحر شد / تابيده نور سرمد
گشته دوباره فصل اطاعت
آماده‌گشتن بهر شهادت
اي رهبر آزاده / آماده‌ايم آماده
نور مهر جمالت / بر دل ما فتاده
اي رهبر ما بنما اشارت
جانم فدايت جانم فدايت....

و نتیجه آن شد که همه دیدند و انگشت حیرت بر دهان نهادند. پايه‌گذاري سنت ابراز ارادت و اظهار عاشقي به آقا که تا به امروز هم امتداد داشته است. و افتخار اين روش پسنديده البته براي بچه‌هاي دانشگاه سمنان جاودان شد.

برداشت دوم ؛ که عشق آسان نمود اول...

بچه‌هاي بيت مي‌گفتند زيباترين دکور در بين تمامي برنامه‌هاي آقا، همين دکور دانشگاه سمنان بوده است. و اما ماجراي دکور دانشگاه سمنان.
از دکتر کشاورزي -رييس دانشکده مهندسي و مسئول ستاد استقبال- شنيده بودم که طراحي دکور به‌عهده‌ي مهندس مهدوي -از اساتيد دانشکده هنر و معماري- و دانشجويانش است. طرح دکور را ديديم؛ به گمان ما چيزي کم داشت. اما کار شروع شده بود. تمامي کار، از طراحي دکور -که به‌عهده‌ی دانشجويان ِ مهندس مهدوي بود- تا اجرا، همه توسط بچه‌ها انجام شد.
و اما آنچه‌ که دکور کم داشت؛ به‌نظر ما فضاي خالي بالاي دکور (تا سقف بلند سالن) مي‌توانست جاي خوبي براي تزئين و حجم‌بخشي به دکور باشد. با مهندس مهدوي که درميان‌گذاشتيم استقبال کرد و قرار شد که با نوارهاي پارچه‌اي در طيف رنگي آبي، فضاي بالاي دکور را به‌سمت جايگاه جهت بدهيم.
اما مشکل اصلي بالابر سالن بود. غير از آن‌که اتصالي برق پيداکرده بود و گاهي با جناب اديسون دست‌ مي‌داد(!)، در نهايت ِ بازشدن، بازهم حدود يک‌ونيم‌متر با سقف فاصله داشت! القصه، با هزار بدبختي (که نه! با هزار خوش‌بختي) کار به سرانجام رسيد.
يکي از اساتيد وقتي به‌ديدن سالن آمده بود، با خنده به بچه‌ها مي‌گفت: «شما که براي نايب امام زمان اين‌طور کار مي‌کنيد براي خودشان مي‌خواهيد چه کنيد؟!».

برداشت سوم ؛ شوق وصال دارم و...

آقای دکتر علی خیرالدین، به نمایندگی از رؤسای دانشگاه‌ها و مراکز آموزش عالی استان؛
آقای پروفسور نیما امجدی، به نمایندگی از استادان و اعضای هیئت‌های علمی دانشگاه‌های استان؛
آقای مصطفی قربانی، به نمایندگی از دانشجویان دانشگاه‌های دامغان؛
خانم بهرامي، به نمایندگی از دانشجویان دانشگاه‌های سمنان؛
آقاي آريافر، به نمایندگی از دانشجویان دانشگاه‌های شاهرود؛
و خانم صفري، به نمایندگی از دانشجویان دانشگاه‌های گرمسار؛
همه‌ی آن‌هایی بودند که قرار بود در محضر آقا صحبت کنند. صحبت نمايندگان تشكل‌ها هم به‌دليل كوتاهي زمان و اولويت دادن به دانشجويان علمي لغو شده بود.
غير از دکتر خيرالدين، قرار بر اين بود که صبحِ برنامه، من اين دوستان را از کوي اساتيد به دانشگاه بياورم. آقايان با اتومبيل دکتر امجدي و خانم‌ها با آژانس، راهي دانشگاه شدند.
خيابان‌هاي اطراف دانشگاه مملو از جمعيتي بود که از ساعت‌ها قبل آمده بودند.
ما از درب دانشکده علوم پايه وارد شديم. نگاهی به ساعت انداختم. 9 بود و من ساعت 9:30 مي‌بايست در جايگاه حاضر مي‌بودم. قید صبحانه‌ی دفتر مدیریت دانشکده را زدم و پیاده و البته به سرعت راهی سالن فجر (در کنار دانشکده‌ی فنی) شدم.
دانشگاه جداً شلوغ شده بود. اطراف سالن فجر آن‌قدر ازدحام بود که اصلاً نمي‌توانستم خودم را به بچه‌هاي بيت برسانم.
هرچه مي‌گفتم: «آقا بذاريد من برم جلو!» کسي حرف گوش نمي‌داد.
يک‌دفعه گفتم: «بابا! من مجري برنامه هستم! بذاريد برم!».
همه با نگاه‌هاي «عاقل اندر سفيه» خنديدند و يکي گفت:«باشه! منم قراره پيش آقا صحبت کنم! وايسا با هم مي‌ريم!».
خلاصه؛ اندر انتظار امدادي غيبي بودم که يک‌دفعه دکتر کشاورزي را از دور ديدم و البته ایشان هم خوش‌بختانه مرا ديد و به بچه‌هاي حفاظت گفت که...

مسئول حفاظت، خودش مرا بازرسي کرد و من (که البته تجربه‌ي تشرف داشتم) هيچ وسيله‌اي همراه نداشتم.


برداشت چهارم ؛ طپش دل بود سراپايم / قطره‌ي ناچکيده را مانم

نمي‌داني چقدر سخت است در جايي که فقط و فقط بايد سکوت کرد، تو محکوم به صحبت باشي. و اين تمام ماجراي آن روز من است. در محضر حضرت دوست، محکوم به صحبت بودم:
”آقا خيلي خوش آمديد. چشمان ما به قدوم شما روشن شد...“ و يک اشتباه لفظي کوچک.
که البته آن‌موقع نه خودم متوجه شدم و نه بچه‌ها! اما شبش وقتي در تلويزيون ديدم...

برداشت پنجم ؛ جاده مانده‌ست و من و...

”تقاضا مي‌کنيم از مقام عظماي ولايت که جان تشنه‌ي ما را از ساغر کلام خود سيراب فرمايند با صلوات بر محمد و آل محمد.“
هنوز هم که هنوز است، قدر و منزلت صحبت‌هاي آن‌روز آقا براي خيلي‌ها مشخص نيست. افتخار مي‌کنم در مقطعي دانشگاه سمنان را تجربه کردم که آقا به سمنان تشريف آوردند و چنين مطالب مهمي را از جامعه‌ي دانشگاهي (اعم از حوزه و دانشگاه) مطالبه فرمودند. «مديريت تحول و پيشرفت» و «تدوين الگوي توسعه و پيشرفت ايراني-اسلامي». اين صحبت‌ها البته تكمله‌اي هم داشت كه در سال بعد، حضرت آقا در جمع دانشگاهيان دانشگاه فردوسي مشهد بيان فرمودند. مخصوصاً پس از اتفاقات اخیر و فتنه‌ی بزرگی که برای تغییر نظام ایجاد کردند، اهمیت صحبت‌های آن‌روز آقا در باب «مدیریت تحوّل» بیش از پیش معلوم می‌شود. راستی اگر نخبگان و مسئولان این موضوع را به خوبی فهم کرده بودند کار به آشوب و آبروریزی‌های آن‌چنانی می‌رسید؟
مطالعه و فهم درست و دقیق صحبت‌های آن‌روز آقا در دانشگاه سمنان و باقی‌مانده‌ی سخنان‌شان که (در همان سال) در دانشگاه فردوسی مشهد ایراد فرمودند، رسالت دائمی جوانانی است که افسران مقابله با جنگ نرم هستند. به نظر من این دو سخنرانی منشور مقابله‌ی نرم با جنگ نرم است.
+ بیانات آقا در دانشگاه سمنان
+ ادامه‌ی بیانات ایشان در دانشگاه فردوسی مشهد

برداشت آخر ؛ چراغ باده

جلسه که تمام شد تازه معناي «ماهي و نفهميدن آب دريا» را فهميدم.
سيل شوخي‌هاي دوستان نيز البته از همان بعد از جلسه شروع شد. مخصوصاً بابت آن اشتباه لفظي. اما من حالي عجيب داشتم.
اين غزل نیز حاصل آن روزهاست.

دريايي‌ام اگرکه تلاطم نمي‌کنم
جز با صداي عشق تکلم نمي‌کنم
وقتي چراغ باده مرا راه مي‌برد
ديگر مسير ميکده را گم نمي‌کنم
در ساحل نگاه حبيبم نشسته‌ام
پرواي موج طعنه‌ي مردم نمي‌کنم
وقتي طهور چشم برايم فراهم است
ديگر براي عشق تيمم نمي‌کنم
در کام ما حلاوت شهد اطاعت است
حتي هواي ديدن گندم نمي‌کنم
چون قطره‌اي که بر رخ گل آرميده است
دريايي‌ام اگرچه تلاطم نمي‌کنم
/ به نگارش احسان محمودپور در یکشنبه 17 آبان1388 |
...و أنّ الرّاحل إلیک قریب المسافة.


شوق وصال دارم و لبریز رفتنم
من از تبار تجربه‌های رسیدنم
هرقدر سخت باشد و هرقدر هم که دور
رودم که در مسیر به دریا رسیدنم
مرداب شد هر آن‌که ز رفتن درنگ کرد
دل‌بسته‌ی همیشگی ِ دل‌نبستنم
در وقت ایستادگی، هم‌راه آبشار
وقت خروش، هم‌قدم سیل‌ها منم
دارم عبور می‌کنم از روی خویشتن
یعنی به فکر در دل او آرمیدنم

/ به نگارش احسان محمودپور در یکشنبه 1 شهریور1388 |

به شکرانه‌ی بیست سال خورشیدی...

و با پوزش از تعطیلی یک ساله‌ی "نردبام خیال"

امتداد نفس پیر جمارانی ماست
واژه‌هایش همه درمان پریشانی ماست
"شب که خورشید جهان‌تاب، نهان از نظر است"
روشنی‌بخش دل و دیده‌ی بارانی ماست
ساحل امن نجات است، پر از آرامش
آری! این مرد، قرار دل توفانی ماست
نایب «واسط فیض» است، ولایت دارد
سند مستندش فطرت انسانی ماست
پیش‌گامان ظهوریم، شده باور ما
او همان «سیّد موعود خراسانی» ماست

/ به نگارش احسان محمودپور در پنجشنبه 18 تیر1388 |